در خوابهایم بارها دیده ام که وسط یک راهروی تاریک و طولانی سرگردانم. سقف بلندی را بالای سرم حس میکنم اما هوا دم کرده
و نمیشود به راحتی نفس کشید. حواسم پرت است و نمیتوانم فکرم را جمع کنم. شاید بهتر باشد خود را به دری که در انتهای راهرو
میبینم ( یا دست کم اینطور دوست دارم فکر کنم که انتهای این دالان به یک در می رسد!) برسانم.
چند قدم برمیدارم اما زانوهایم سست اند. انگار که در باتلاق فرو میروم، هر قدم سنگین تر از قبلی ست. دستم را به دیوار می گیرم
و بدنم را به جلو می کشانم. حتی دیوارها چسبناکند و کمکی نمی کنند! تلاش می کنم در ذهنم بشمارم که چند قدم دیگر لازم است
تا به آن در برسم…یک؟ ده؟ صد؟ …هزار ثانیه،هزار سال طول کشید اما حالا بالاخره جلوی آن در ایستاده ام! پشت شیشه هایش
نور ضعیفی دیده می شود، و سایه های محوی که می لرزند. حس می کنم بیشتر باید وحشت زده باشم تا آرام! با یک فشار کوچک،
در باز شد و من در سیاهچالِ سایه ها مکیده شدم!
.
کمی زمان می خواستم تا به خودم بیایم. چندبار پلک می زنم تا نگاهم واضح تر شود. لباسی به تن ندارم و یک جُفت دستکش
بُکس مثل ریسمان دور دستانم پیچیده! موجودی غول پیکر با پوستی تیره (جای زخمهای عمیق و کهنه اش به سبزی می زند و
چرکین و تهوع آور است) و چشمهایی ریز و پُرکینه روبه رویم این پا و آن پا میکند. صدای مبهم هیاهو و تشویق ها در گوشم است.
صداها مبهماند، مثل وقتی که میخواهم حروف و کلمات را زیر آب هِجّی کنم؛ قلوپ…قلوپ…
ای کاش می شد بدون تماشاگر مبارزه کنم، دور از این هیاهو..؛ آنوقت می توانستم هر موقع که بخواهم -بدون احساس گناه-
تسلیم شوم… .
سایه ی تماشاگران آزاردهنده است. سایه هایی که بی صبرانه بالا و پایین می پرند، مشت هایی که با فریاد در هوا تکان می خورند
و به من حالی می کنند که نباید تسلیم شوم. حس میکنم سایه ها مرا بی اختیار به جلو هُل می دهند.
من اما دیگر نا ندارم، ترسیده ام! حتی مطمئن نیستم که موجودی که مقابلم ایستاده و برای خونِ من خُرناس می کشد هنوز آدم
است یا نه! دندانهای خونآلودش مرا ترسانده.. جای مشتهایی که حواله اش کرده ام -و حالا متورم و کبودند- مرا ترسانده. دیگر
مردمک چشمانش پیدا نیست تا بشود احساس و افکارش را خواند.. . عصبی شده است و مشت هایش را بی هدف در هوا
پرتاب می کند.
نگاهم گیج است و بوی خون در دماغم پیچیده. اولین بار وقتی پنج ساله بودم فهمیدم که خون مزه آهن میدهد. کلافه ام و
قطره های عرق در چشمم می سوزند. فقط این را میدانم که اگر چند دقیقه دوام بیاورم دستم بالا می رود. فقط چند دقیقه مانده!

Troy Gray
CEO / Founder

Lorem ipsum dolor sit amet, consectetuer adipiscing elit, sed diam nonummy.

Richy Lace
Marketing Director

Lorem ipsum dolor sit amet, consectetuer adipiscing elit, sed diam nonummy.

Jane Gray
Public Relations

Lorem ipsum dolor sit amet, consectetuer adipiscing elit, sed diam nonummy.

July Wood
Customer Support

Lorem ipsum dolor sit amet, consectetuer adipiscing elit, sed diam nonummy.